
|
رفتش تموم شد علیرضا هم وییار کرده که بره خونه جدید. به امید خدا همه برن جایی که دوست دارن. این ما ه ماه قبلی و بعدی خیلی ها رفتن میرن و خواهم رفت. شاهاد و انسام اینا هم شاید ماه بعدی برن نزدیکای خونه داداششون خونه بگیرن. + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 18:45 توسط تنها فیروزه |
چقدر خداحافظی سخته. اه خدا یا. همیشه خداحافظی برام سخت بوده. وقتی هم که داشتم از ایران میومدم بیرون انگار داشتن قلبم رو از توی سینه می کشیدن بیرون. وقتی خداحلفظی کردم وقتی از پشت شیشه مامان بزرگم اینا رفتن. من گریه کردم. دلم نمی خواست بفهمن که دلم همون جا موندو من اومدم این ور. الان مهرداد پایین هست داره خداحافظی میکنه .من یاد خودم افتادم. آ ه حالا مگر این کرد ها ولش میکنن تا بیاد ما ببینیمش.! هنوز نیومده بالا. هروقت اومد و رفت من یه پست دیگه هم میزنم.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 15:4 توسط تنها فیروزه |
وتموم شد.
مهرداد الان پایین ساختمون ما هست داره با این کرد های پایینی خداحافظی می کنه. داره از اینجا میره. براش ارزو موفقیت می کنم. امیدوارم که همیشه هرجا که هست موفق و پیروز باشه. امیدوارم همه جا چه اینجا چه توی شهر دیگه چه تو امریکا انگلیس کانادا ایران موفق باشه. و بتونه به ارزو های بزرگش دست پیدا کنه. امیدوارم خدا پشت و پناهش باشه. وامیدوارم که ما رو خاطراتی که با ما داشته رو از یاد نبره. امیدوارم همیشه یادش بمونه که زمانی با ما بوده و روزا رو همه با هم شب می کردیم و شب هارو با خنده و شوخی به صبح میرسوندیم. اشب اولین شبی میشه که داره میره خونه جدید. براش خیلی سخته ولی امیدوارم که خدا بهش این صبر رو بده که بتونه این تنهایی سخت رو شکست بده. خدایا از خودت براش طلب خوشبختی می کنم وامیدوارم همیشه خوشبخت و سلامت باشه. امین + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 14:49 توسط تنها فیروزه |
امروز من خیلی از دست سیروان ناراحت شدم. خیلی هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا می دونید چیه. وقتی من و انسام از خونشون زدیم بیرون به شاهاد گفتم داریم میریم دنبال سیروان تا ببینیم کیه که خر شده. ولی هرچند. هم خودم هم شاهاد و انسام دوست داشتیم کارزان باشه. منو شاهاد و کارزان مثل خواهر با هم میمونیم بیشتر روزا من خونه اونا هستم. فردا هم ساعت ۱ اونا میان خونه ما. اونا میدونن من از کارزان خوشم میاد شاهاد که می گفت به مامانم گفتم سر نماز دعا کنت. شاهاد وقتی ماداشتیم میرفتم جلو در داشت دعام می کرد که کارزان باشه. رفتیم که پسره دیوونه گفت نه .الکی گفتم شوخی بوده گفتم انسام بیا شاهاد رو بذاریم سر کار . گفت باشه. من اومدم گفتم شاهاد. اگه گفتی کی بود؟؟ اونم دل تو دلش نبود تا بدونه کی بود.گفتم کارزان گفت دروغ می گی. گفت نه به جان انسام.راسته. گفت خب چی شد؟؟ گفتم رفتم کارزان گفت من بودم. من موندم.کارزان گفت دوست دارم. گفت واقعا؟؟گفتم اره. گفت خـــــــــــب.؟ گفتم من بهش گفتم نه من نمی تونم با تو باشم. اون گفت اگر تو با من حرف نزنی .اگر ( اینجا انسام پرید وسط حرفم)اره گفت اگر من یه روز تورو تو محوطه نبینم اون خنده های قشنگ رو رو لبات نبینم. دق می کنم. من عاشق تو هستم. من گفتم.اره .تازه گفت من می خوام باهات ازدواج کنم. شاهاد بیچاره هم داشت از خوشحالی من بال در میورد.(الهی دورش بگیردم.ای کاش راست بود بعد گفتم شمارشم به زور بهم داد. گفت دروغ می گی.گفتم نه به جون همون که قسم خوردم نه.راسته. گفتم تازه اون شکولاته هم کارزان داد به من. بعد گفت با من میایی.با من دوست میشی. منم گفتم باید فکر کنم. الهی دورش بگردم شاهاد رو. اولش من داشتم می خندیدم ولی تا خوشحالی شاهاد رو برای خوشحالی خودم دیدم گریه گرفت.شاهاد گفت چیه؟؟دیگه از خدا چی می خوایی.خب تو هم که دوسش داری. دیگه من ترکیدم. انسام گفت خالی بستیم.سیروان گفت هیچ کس در کار نبوده. دیگه شاهاد هم می خواست گریه کنه بیچاره. خوشکش زد. منم که بدنم انگار سر شده باشه. انسام گفت بسه.بیا بریم راه بریم یکم شاید حالت بهتر شه. تا پامون رو از در خونه گذاشتیم بیرون کارزان جلومون سبز شد. وااااااااااااااااااااااااااایی. دیگه من می خواستم خودکشی کنم. انسام تا دید اینطوریه.از هولش مثل بچه ها جلو چشم منو گرفت دیگه من پاهام قفل کرد.دیگه یه قدم هم نمی تونستم راه بیام ذیگه همون جا برگشتیم. اگر تا امروز کارزان از من خوشش میومد از امروز به بعد از من متنفر میشه. چون امروز منو انسام توی پارک بودیم. اونو دوستش اومدن از بغل دستمون رد شدن. وقتی از پشت ما رد شدن من برگشتم پشت رو نگاه کردم. دیدم دستش رو اورده کنار سرش انگار داشت می گفت یکی خنگه دستش رو تکون میداد.دیگه من اینقدر حالم بد شد که به زور تا دم خونه شاهاد اینا رفتم. اخه مگر چی میشد که اونم منو دوست داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 1:11 توسط تنها فیروزه |
اه اه اخه چرا کارزان منو دوست نداره؟؟ حداقل یکم ازمن خوشش بیاد. البته هرچقدرم از من خوشش میومد امروز همش پرید. امروز ممانم بابام از صبح رفتن بیرون منم از صبح ول بودم تو محوطه. البته همش دنبال سیروان بودم تا پیداش کنم ازش سوال کن کی بهست که منو دوست داره. که اخر سرم پسره الاق گفت شوخی بود همش من می خواستم همون جا موهای خودم رو بکنم. امروز همش تو محوطه ول بودم. ۵۰۰ بار کارزان رو دیدم الان کارزان میگه عجب دختر ولـــــــــــی. همون یکم هم که تو دلش از من اگر خوشش میومد دیگه پرید. خب من نمی تونم تو خونه بشینم انگار ک دیوونه میشم. خب تقصیر خودم کخ نیست عادت کردم نمی تونم بشینم تو خونه.
مامانم اینا یک ساعت دیگه میان خونه + نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 23:55 توسط تنها فیروزه |
همین الان همین الان داشتم با سیروان صحبت می کردم. گفت شوخی کردم. هیچ پسری در کار نبوده. گفتم مگر من با تو شوخی دارم؟؟ گفت ببهشید من فقط می خواستم تو دیشب نخوابی. گفتم برعکس دیشب اینقدر راحت خوابیدم که نمی دونی. البته چاحان کردم چون دیشب من اصلا نخوابیدم بعد بهم یه شوکولات داد گفت این برای توست گفتم تو دوست پسر من نیستی تو دوست پسر انسام هستی گفت نه خب من الان تو رو ناراحت کردم. گفتم من اینو میرمک به انسام .گفت نه برای توست منم جلو خودش دادم به انسام. همین + نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 22:36 توسط تنها فیروزه |
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی میبینیش چیزی جز سلام نتونی بگی....
ازاد کن از بلای عشقم دریاب که مبتلا به عشقم
امشب تو دل من چه خبره. امیدوارم تو دل تو که منو به این روز انداختی همین ول وشو باشه. امیدوارم تو هم اسیر نگاهام شده باشی. امیدوارم اسیرم شده باشی امیدوارم بدون من نتونی تاقت بیاری امیدوارم بالاخره غرورت رو بشکنیو بهم حرف دلت رو بگی. اخه خدا این عشق چیه؟؟ اخه چرا باید ادم عاشق باشه . خب تو که عشق رو به وجود اوردی لیلی رو افریدی مجنون رو افریدی. خب چرا چیزی نیافردی که علاج این دل شه. اخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟
دسته یه دسته گوش کن دل خسته ازش دل گیرم بی اون من میمیرم چاره ندارم دکم کرده یارم ای دل عاشق و ساده ی من دسته به دسته اهای دل خسته همه ی در هارو به روی من بسته اونی که رفته روزی بوده با من ای دل تیکه پاره ی من دل من بغضتو بشکن گریه کن با من دل من روزای خوبت همشون رفتن دل من اونی که قلبش یکی بود با من دستای من دیگه به اون نمی رسن دل من بغضت رو بشکن گریه کن با من دل من روزای خوبت همشون رفتن دل من اونی که اونی که قلبش یکی بود بامن دستای من دیگه به اون نمی رسن وتمام.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 1:51 توسط تنها فیروزه |
امروز بعد این همه انتظار اومد پهلوم نشست. شروع کردیم صحبت. همه دوستام می گن دوست داره.خب منم دوسش دارم. امروز منو انصام داشتیم راه می رفتیم تو شهرک انصام گفت غزاله یه چیزی بگم؟؟ گفتم بگو !گفت اسم اون پسره علانیست .سیروان هست. گفتم خودم می دونستم. رفتیم پیش سیروان.سیروان انصام رو دوست داره انصام هم همینطور کلی با هم حرف زدن.اخر سر سیروان گفت غزاله یه چیزی بگم؟؟ گفتم بگو/. گفت من یکی رو می شناسم که تورو دوست داره. من فکر کردم همونیه که من دوسش دارم.گفت نه.یه پسر کردس من گفتم دروغ می گی. گفت نه به خدا. توپ بسکت دستم بود گفتم اگر دروغ بگی با همین می زنمت هااااااااااا. گفت نه ولاهه .گفتم کی؟؟ گفت نمی تونم بگم! گفتم بگو. گفت من.من گفتم خفه شو حالا جلو انصام.گفت نه شوخی کردم.انصام هم خودش رو لو س کرد ناز کرد گفت نه به خدا من جز تو کسی رو دوست ندارم قهر نکن. انصام هم گفت باشه. گفت نه خدایش پسره تورو دوست داره واسا ازش سوال کنم اسمش رو بهت بگم یا نه. فردا بهت می گم. دیگه من از بعد ازظهر تا حالا تو قلبم و مغزم ولوشو شده. شام که اصلا نتونستم بخورم. راهم که نمی تونم برم.اصلا انگار این حرف سیروان منو فلج کرد. اخــــــــــــــــــــــــــــــــــه کی می تونه باشه؟؟ واااااااااااااااااااااااایی من امشب بتونم بخوابم خیلیه به خدا. سرم داره می ترکه.امروز چقدر با اون که دوسش دارم خندیدم. اون می گفت من می خندیدم.مردم ازبس خندیدم. دلم اغوش خدا رو می خواد .می خوام برم تو اغوشش . همین
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 1:25 توسط تنها فیروزه |
الان ............................................... خیلی خوشحالم + نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388 18:18 توسط تنها فیروزه |
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 19:51 توسط تنها فیروزه |
|
| ||||||